ها
شيشه بدجور دلش ابري و باراني شد.شيشه را يك شبه تبديل به دريا كردم
شيشه بدجور دلش ابري و باراني شد.شيشه را يك شبه تبديل به دريا كردم
چون عاشقي آمد، سزاوار نباشد اين گفتار که : خدا در قلب من است
شايسته تر آن که گفته آيد : من در قلب خداوندم
مرا به بزرگي چيزهايي كه داده اي آگاه و راضي كن
تا كوچكي چيزهايي كه ندارم آرامشم را به هم نريزد
شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است
کوه ناهموار را هموار کردن سخت نیست
حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است
من عاشق توام.
شاهزاده گفت:
زيباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ايستاده است.
امير برگشت و ديد هيچکس نيست.
شاهزاده گفت:عاشق نيستي,عاشق به غير نظر نمي کند
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است
باز هم قسمت غم ها شده ام دگر آئينه ز من با خبر است
که اسير شب يلدا شده ام من که بي تاب شقايق بودم
همدم سردي يخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنيد
تا نبينم که چه تنها شده ام
هرکه از کوچه ي تنهايي من ميگذرد
به هواي هوسي هم که شده نگهي ميکند
و
ميگذر
اين فرياد فرياد وجدان من است.فريادي است از درونم.
من اسير وجدانمم با اينکه ميدانم خواهم رفت
خواستم فريادي بزنم.
چرخه عجيبي است اين ادم بودن.
حسهاي گنگ و درهم پيچيده وجدان انسانها.
اسم زيباي تو را با نفسم جا كردم.
شيشه بدجور دلش ابري و باراني شد.
شيشه را يك شبه تبديل به دريا كردم